تبليغاتX
ایام مکتب
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
در جه ی اعصبانیت خونم زده بالا ...  قبلا ذراتی از نفرت هم تو خونم به چشم می خورد حالا با همدیگه ادغام شده خلاصه یه اشفته بازاریه .... نمی دونم چه جوری باید خودمو تخلیه کنم ... شاید یه فریاد بلند و طولانی راحتم کنه ولی اگه بخوام اینجا از این جیغای بنفش بکشم فاتحه م خونده است ...

 اقا رفتم زیر سوال اسیدی ... خود کرده را تدبیر نیست ... خودم کردم که لعنت بر خودم باد ... ( اگه شما هم ضرب المثلی در این حیطه می دونین بگین برای اطلاعات عمومی خوبه)

 حالا از این اشفته بازار که بگذریم یادتونه چند وقت پیشا ىه پست زدم با ۳ اپیزود ( حرفه ای عمل کردم خیر سرم) ... یکی از این داستانا این بود که دختره و پسره همدیگر رو دوست دارن ولی پا پیش نمی زارن حتی تا حالا باهم درست حسابی حرف نزدن ؟ یادتون هست ؟ ... اهان یادتون نیست ! ... (خلاصه ی داستان همین بود که گفتم دیگه  )

اقا بعد از مشاوره و برو بیا تازه تونستیم به پسره جمله بندی یاد بدیم یعنی یه جورای نطقش گویا شده ... جمله های نظیر اینکه : چه عجب اینورا ؟ ... بازم بیاین این ورا ؟ ... این ورا کم پیدا شدین؟ ...نیستین این ورا ؟ ( این * این وراهه* باید حتما تو جمله هاش باشه ) ....

 همین چند تا جمله این دوست مارو برده تو توهم ... ما هنوز اندر خم یه کوچه گیر کردیما ولی دخترک داره به این فکر میکنه اگه طرف پیشنهاد ازدواج بده این همون دفعه ی اول قبول کنه یا نه ؟ ... اینقدر هم این باهیجان برام حرف میزنه دلمم نمی یاد چیزی بهش بگم....اصلا من موندم اینو چه جوری روشن کنم ... ؟ اخه من نمی دونم اون پسره چرا مثل ادم نمی یاد جلو حرفش رو بزنه ... به خدا یه موقع های به سرم می زنه پاشم برم یه سیلی بزنم تو صورتش یکی از من بخوره چارتا از دیوار تا بفهمه که نباید دختر مردم رو اینطوری اذیت کنه ...  اخه بد بختی ادم این حرفا هم نیستم ....

کم برای خودم بد بختی دارم غصه ی اینم داره منو میکشه ...

بیاین با من همزاد پنداری کنین جای من بودید چی کار میکردید؟( به خدا شبانه روز براتون دعا می کنم)

پ .ن ۱: همیشه استثناعاتی هم هست این پسرک داستان ما هم از همین استثناعاته ...اقا من قصد توهین به پسرا رو نداشتما کسی به دل نگیره....

پ .ن ۲: جیـگر جان عزیـــز جان شما نمی خوای برگردی؟ ... عزیزم من اعصاب ندارمــــــا لنگر رو بکش بیا دیگه ... بابا دلم برات تنگیده ... کجا موندی پس  !!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:36  توسط سمیرا  | 

یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
راستش با این کلمه ی سر زمین مادری که من در پست قبل به کار بردم برای تعدادی از دوستان سوال پیش اومد که این سرزمین مادری کجاست و تو نقشه نشون بدین و دیالوگهایی نظیر این ....

و همین طور مطلبی که داداش گلم گفته بودن اینکه(( از وضعیت اسکان اونجا اطلاع نداشتن)) ...

 اینجانب بر ان شدم تا بر حسب وظیفه ی دینی و شرعی خودم اطلاعاتی از سرزمین مادری رو منعکس کنم .... من با تلاشهای شبانه روزیی که داشتم تونستم چندین تا عکس از سرزمین مادری پیدا کنم ... البته سایزشون کوچیکه که اگه براتون مقدوره  اینجانب رو عفو کنید ( خب امکانات کمه تقصیر من که نیست )...

قبلا گفته بودم و  فی الواقع برای دوستان جدید می گم که سنگسر در استان سمنان واقع شده ...

  1. این عکس سرزمین مادری رو از یک نمای دور نشون میده ....
  2. این عکس چند تا از جاذبه های سرزمین مادری رو در یک نگاه کلی نشون میده ...
  3. این هم  کاخ یا همون هتل سرزمین مادریه که کاخ سعد اباد رو می ذاره تو جیبش ...
  4. این عکس هم یه پوستر تبلیغاتی از هتل  هستش که البته باید خاطر نشان کنم که من اصلا بابت تبلیغ این هتل ذینفع نیستم این حرکت هم کلا یک حرکت بشر دوستانه است ...
  5. این هم غار دربند سرزمین مادریه که غار علی صدر همدان رو سوسک می کنه ...

و  اگه اطلاعات بیشتر خواستین می تونید به سنگسر سرزمین دلاوران یه سری بزنید که اونجا کلی برای سرزمین مادری دسته گل فرستادیم و نوشابه باز کردیم ...

البته یه موضو عی رو باید بگم ... درسته من هی سنگ سرزمین مادری رو به سینه می زنم و کلی ادعا دارم ولی باور کنید خودم هنوز خیلی از جاهای خوشگل سنگسر رو ندیدم و بیشتر چیزایی که میدونم در حد خوندن چند تا کتاب بود ... من حتی من زبون اونها هم مسلط نیستم با وجود اینکه حرفاشون رو می فهمم ولی وقتی می خوام به زبون اونا صحبت کنم ابروی هر چی سنگسریه می برم ... اینا رو گفتم که به اینجا برسم عاشقانه این اب و خاک رو دست دارم برای اینکه عزیزترینام زاده ی اون دیار هستن ( از عزیزترینام برداشت بد نکیندا منظورم مامان و بابا بود )

پ .ن ۱: خدایش  پست پر محتوایی شد ... این حرکت از من بعید بودا ....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:26  توسط سمیرا  | 

سه شنبه شانزدهم مرداد 1386
بنا بر قراری که بین من و سکوت عزیز  گذاشته شده باید جفتمون یکی دیگه از خاطره های رانندگی مون رو بگیم ... البته ضایع بازاری میشه ... ولی خوب مسئولیت عواقبش رو ایشون قبول کردن ....

سکوت جون من اینجا می گم شما تو کامنتدونی زخمتش رو بکش ... دست منو تو پوست گردو نزاری ها ؟!!

راستش بعد از جریان پروندن اون پسرک دیگه کسی تو تهران ماشین دست ما نداد ... ولی مجوز رانندگی تو شهرستان رو هنوز داشتم ....

سرزمین مادری من از اون شهرهای که می تونی توی  خیابوناش شیلنگ تخته بندازی تازه هیچیتم نمیشه ..تقریبا یه سال پیش برای مراسمی رفته بودیم اونجا .... طی یک عملیات متهورانه سویچ رو از بابا گرفتم ... قرار بود تنهایی فقط تو محوطه ی شهرک یه دور ی بزنم .... نمی دونم چی شد که تا سوار ماشین شدم دیدم که لبریز از ادمه .... سه تا پسر خاله ها عقب ... خواهرم جلو .... یه دختر خاله ی کوچولو هم دارم ناجور اصرا داشت باهامون بیاد ....

از شهرک زدیم بیرون رفتیم وسط شهر ...

باور بفرماید از لحظه ی استارت زدن تا خاموش کردن ماشین اینا فقط اربده می کشیدن ... من درست داشتم رانندگی می کردما ولی نمی دونم اونارو چه شده بود ...؟

یکی داد می زد : چرا از دنده یک پریدی دنده شش ... او یکی می گفت : سمیرا این میدون رو باید دور بزنی  یادت نرهاا! ... یکی دیگه می گفت : این ماشینه چرا داره میاد طرف ما نمی دونه  ترمز نداریم ...

اقا وسط خیابون یه تصادفی شده بود که اصلا به ما مربوط نمی شد ولی ظاهرا باید نگه میداشتم ... یی هویی همشون با اون صدای دورگه داد زدن که ترمز وسطیه .... تصور کن اینا چه سوهان روحی شده بودن .....

خدایش رو بخواین من حسابی هل کرده بودم ... همه چی یادم رفته بود .... من یکی از اینا رو که تو اینه دیدم از وحشتش زانوش رو داشت گاز می گرفت ... ببین امپر وحشتش چقدر بالا زده بود ...

 اینا با داد بیداد کردنشون حسابی دست و پای منو گم کرده بودن ...

  وقتی برگشتیم و ماشین رو بردم تو پارکینگ اینا صبر نکردن من ماشین رو درست حسابی پارک کنم که زدن بیرون ... مثل ادمای که از شکنجه گاه فرار کرده باشن ... طفلی دختر خالم که رنگ به رخسارش نمونده بود ...

پ .ن ۱: البته هنوز مجوز رانندگی تو شهرستان ازم گرفته نشده ... ولی دیگه اصرار به رانندگی نمی کنم اینطوری سنگین ترم ...

پ .ن ۲: فکر کنم این پست از اون پستای ابکی و داغان شد ... با این اعصاب خط خطی نتونستم درست بنویسم .. .به بزرگواریتون ببخشید ...

پ .ن ۳: راستی ممنون از همه ی برنامه ریزان محترم ... واقعا کلی استفاده کردیم ...

پ.ن ۴: اقای گودرزی ممنون از حضور سبزتون ...  تو کامنت دونیه پست قبل جوابتون رو نوشتم  ...

پ .ن ۵: پنج هم نداریم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:38  توسط سمیرا  | 

شنبه سیزدهم مرداد 1386
دچار کمبود خاطره شدیم ... کاریش هم نمی شه کرد ... خوب تو خونه موندن و در دیوار رو نگاه کردن یعنی همین ..... به قول اقای سهیل اصلا نمی شه اینجوری سر کرد ...... یکی دوروز اول خوب بودا ولی حالا دیگه خیلی خسته کننده شده  ...این  روزمرگیه لعنتی از سرطان هم کاری تره ......

پیش خودم یه حساب کتاب کردم دیدم هیچیه هیچی حداقل تا اول شهریور همینجوری باید ول بگردم تا علاف نباشم ( اصطلاح رو داشتی اخر جواد بازی بودا !)...

 اخه الان که کلاسای تابستونی پر شده ... اون باشگاهی هم که توش حق اب و گل داشتیم راهمون ندادن  .... دوستان هم که یکی در میون شرق و غرب و شمال و جنوب ایران رو تصرف کردن و اصلا بهشون امیدی نیست ....

می مونه کتاب خوندن که اونم داری شرایط خاصیه ... این کتابای تاریخی و عرفانی و اینارو که از صبح تا شب نمی تونی بخونی برای اینکه حس بگیری باید توی ساعت خاصی بخونی ... از این رمانای عشق و عاشقی توهم زا هم چیزی نگید که کلا اثرات مخربی رو مخم به جا می زاره .....

با این اوصاف اوقات فراغت خود را چگونه بگذرانم؟

باور بفرمایید معمای لاینحل و البته بسی مهم است که این روزاها در جواب دادن به ان مانده ام  ....

پ.ن ۱: و باز هم نیازمند یاریه سیزتون هستم اسیدی......

پ.ن ۲: شاید این روزا بین پستها فاصله بیوفته ... من شرمنده ......

پ.ن ۳: جیگر جان جات خالیه خیــــــــــــــــــــــلی....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:3  توسط سمیرا  | 

سه شنبه نهم مرداد 1386
چه قدر این ارامشه خوبه ... دغدغه ی هیچی و هیشکی رو نداشتن .... خدایش زندگی یعنی این ... بخوری و بخوابی و به جناب شاه بگی یارو ...

امروز بعد از مدتها با خیالی اسوده به خیابون گردی پرداختم .... ادم چه چیزایی که نمی بینه ... این گشتای ارشاد دوباره فعالیت خودشون رو شروع کردن که ... بگیر بگیر بوداا....

 یه صحنه ای دیدم شدید رو عصاب من پیاده روی کرد ... یه اقای که بد جور بهش می خورد از قماش ارازل اوباشا باشه وسط خیابون واسه خودش داشت راه می رفت و با موبایلش بازی می کرد ...یه سمند پشت این هر چی بوق میزد این کنار نمی رفت ... خیلی خونسرد همین طوری واسه خودش مانور می داد ... حالا طفلی اون راننده خیلی مظلوم بود ولی باور کنید اگه یکی دیگه بود پیاده می شد چهار تا می زد تو گوش این مردک ....

از این ادما هم کم نیستنا ... یادمه اون قدیم ترها که تازه گواهینامه گرفته بودم یه روز بامجیدک ( داداشم) زدیم بیرون ... اقا من یه ساعت رو مخ این کار کردم تا بالاخره رضایت داد یه ۱۰ دقیقه من پشت فرمون بشینم ...

 توی یه خیابون فرعی بود ... زیادم سرعت نداشتم خیلی اروم می رفتم ... یه پسره از دور دید من با اعمال شاقه دارم رانندگی می کنما ولی انگار باهام لج کرده بود ... خیابونه هم ناجور تنگ بود ... اقااین بشر هم خیلی ریلکس راه افتاد وسط خیابون ... من بوق زدم ولی اصلا حالیش نبود ... حالا اون فکر میکرد من ترمز می کنم و صبر می کنم تا اون رد شه نمی دونست من ناشی تر از این حرفام ... منم همونطوری به راهم ادامه دادم ... رسیدم بهش دیدم نمی ره کنار  زدم بهش نگه هم نداشتم ... پسره ده متر پرید هوا خودش انداخت تو پیاده رو ... حسابی دلم خنک شده بود ....

البته چون سرعت نداشتم طوریش نشده بود فقط ترسیده بود... مجیدک گیر داده بود که نگه داریم ببنیم چش شد  ... ولی اون حقش بود ... پرو می شد اگه نگه می داشتم ...

حالا اون روز کلی به مجیدک سفارش کردم که این داستان رو به کسی نگه  ... اونم خیر سرش قول داد که به  کسی نمی گه ... اقا این تا پاش رسید خونه برای همه تعریف کرد   .... فکر کن ... !

پ .ن ۱: با اون جریان کلا پروندم سیاه شد ...

پ.ن ۲:  فاطمه عزیزم من به جا نیوردم ها ... این از من  ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:30  توسط سمیرا  |